روزهای آخر

قرارمون در خوابها و رویاهای شبانه

دیدارمون به قیامت

خوش گذشت!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

عشق جاریت میکنه مثل آب

گرمت میکنه مثل آفتاب

سبزت میکنه مثل سرو

لطیفت میکنه مثل ابر

اما......

لعنت به هر چی فاصله است!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

عقل وعشق...

این دو یار ِ قدیمی، سالهاست با همند و گاهی در مقابل هم.

اما تکلیف من چیست که ما بین این دو گرفتار شدم؟؟؟؟؟ به هر سمتی می روم دیگری نهیبم میزند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط رها نظرات () |

تنهایی، قصه روزگارِ ماست.

تنهایی، انعکاسِ سایه کش دار من است بر سنگفرش خیابان، در غروب پاییزی که بوی چوب می دهد و آتش.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

هوا آفتابی شد بعد از سالهای دراز، بعد از باران ها و طوفان های شدید

خسته بودم از غرق شدن های پیاپی

زل می زنم به آفتاب و میگذارم که با صورتم عشق بازی کند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

سکوت.....شب.......تنهایی

بالشم را به یادت در آغوش میگیرم، اما دریغ!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

همانند قاصدک باش سیال، رها و سبک...

هرزگاهی در دستانِ کسی آرام بگیر و دوباره در باد شناور شو!!!

چرا که باد و قاصدک همیشه در سفرند و یکجا ماندن در مرامشان نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

قراره از اول شروع کنم بدون هیچ ترسی اما........

 

می ترسم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |