روزهای آخر
قرارمون در خوابها و رویاهای شبانه دیدارمون به قیامت خوش گذشت! عشق جاریت میکنه مثل آب گرمت میکنه مثل آفتاب سبزت میکنه مثل سرو لطیفت میکنه مثل ابر اما...... لعنت به هر چی فاصله است! عقل وعشق... این دو یار ِ قدیمی، سالهاست با همند و گاهی در مقابل هم. اما تکلیف من چیست که ما بین این دو گرفتار شدم؟؟؟؟؟ به هر سمتی می روم دیگری نهیبم میزند! تنهایی، قصه روزگارِ ماست. تنهایی، انعکاسِ سایه کش دار من است بر سنگفرش خیابان، در غروب پاییزی که بوی چوب می دهد و آتش. هوا آفتابی شد بعد از سالهای دراز، بعد از باران ها و طوفان های شدید خسته بودم از غرق شدن های پیاپی زل می زنم به آفتاب و میگذارم که با صورتم عشق بازی کند! سکوت.....شب.......تنهایی بالشم را به یادت در آغوش میگیرم، اما دریغ! همانند قاصدک باش سیال، رها و سبک... هرزگاهی در دستانِ کسی آرام بگیر و دوباره در باد شناور شو!!! چرا که باد و قاصدک همیشه در سفرند و یکجا ماندن در مرامشان نیست.
